قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
963
تاريخ الفي ( فارسى )
آمدند و از آنجا به نهراهات و از آنجا به مداين رفته با كردم بن مرثد فزارى ، كه والى مداين بود ، جنگ كردند و [ او ] تاب مقاتلهء ايشان نياورده گريخته به ساباط رفت و ايشان اهل مداين را به قتل رسانيدند ؛ حتى آنكه زنان حامله را مىكشتند و فرزندان ايشان را بيرون مىآوردند و مىكشتند . القصّه ؛ ابن ماحوز از مداين به جانب كرخ رفته شمشير در اهل كرخ نهاده زن و مرد ايشان را به قتل رسانيد . والى كرخ ، ابو بكر بن مخنف ، تاب مقاومت ايشان نداشت ، لاجرم روى به هزيمت آورده به جانب كوفه رفت . مردم از هر جانب استغاثه به امير كوفه آوردند . در آن وقت والى كوفه حارث بن ربيعه بود كه لقب او قباع بود . چون قباع مردى بود از شجاعت بسيار دور ، هرچند مردم به او استغاثه مىآوردند تغافل مىورزيد تا آنكه فساد خوارج از حدّ تجاوز كرد . مردم تمام زبان طعن و سرزنش به قباع دراز كردند . لاجرم قباع از كوفه بيرون آمده نخيله را لشكرگاه ساخت و چند روز در آنجا توقّف كرد تا آنكه زنى آمد و قباع را سرزنش كرد . پس از آنجا كوچ نموده به دير عبد الرحمن آمد . در اين موضع شبث بن ربعى به او ملحق گرديد . قباع چنان آهستهآهسته مىرفت كه شعراى عرب در آن باب قصايد گفته ، چنانچه يكى از شعرا گفته ؛ ساربنا القباع سيرا نكرا * يسير يوما و يقيم شهرا يعنى : امير ما قباع در رفتن جانب دشمن يك روز راه مىرود و يك ماه منزل مىكند . القصّه ؛ در اين سفر قباع در مدّت چهارده روز به موضع صراة رسيد كه سه منزل مقررّى ساير مردم است . چون قباع به صراة رسيد خوارج نيز به آن موضع رسيده بودند . بنابراين قباع امر كرد تا جسر را از ميان بريدند تا آب فرات ميانهء ايشان حايل باشد . بعد از آن مدتى هر دو لشكر در برابر يكديگر نشسته بودند و هيچ كدام از آب عبور نمىكردند . نهايتش آنكه خوارج آن طرف آب فساد بسيار كردند و هركه را از زن و مرد مىيافتند به قتل مىرسانيدند ، چنانچه مردى را با دخترش گرفته خواستند كه هر دو را بكشند . آخر دختر فرياد برآورد كه اى اهل اسلام پدر من مردى مصيبتزده است او را نكشيد و من دخترم هرگز فاحشهاى از من به وجود نيامده است و هرگز ايذاء همسايه [ 134 ب ] نكردهام . و امثال اين سخنان مىگفت و تضرّع بسيار مىكرد اما آن جماعت بىرحم با وجود آن از سر قتل آن عورت نمىگذشتند . و چون آن دختر ديد كه ايشان در باب كشتن او مجدّند از ترس بيفتاد و جان بداد و آن [ مردم ] بىرحم بعد از مردن آن دختر را پارهپاره كردند و پدر آن دختر را كه سماك نام داشت با خود نگاه داشته بودند تا آنكه مشرف به صراة گشتند . اهل كوفه نيز در برابر ايشان صف بركشيدند . اتفّاقا در اين وقت سماك بىاختيار فرياد برآورد كه اى اهل كوفه چه ملاحظه